میراث پدر خواهی؟ - علم پدر آموز
1.
هان ای پدر پیر، که امروز،
می نالی ازین درد روانسوز؛
علم پدر آموخته بودی
« واندم که خبردار شدی سوخته بودی»
افسرده تن و جان تو در خدمت دولت
قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت
وین هردو، شد از بهر تو اسباب مذلت.
چل سال غم و رنج ببین با تو چه ها کرد
دولت، رمق و روح تو را از تو جدا کرد
چل سال ترا برده ی انگشت نما کرد
وانگاه چنین خسته و آزرده رها کرد
از مادر بیچاره ی من یاد کن امروز:
هی جامه قبا کرد
خون خورد و گرو داد و غذا کرد و دوا کرد
جان بر سر این کار فدا کرد.
هان ای پدر پیر!
کو آن تن و آن روح سلامت؟
کو آن قد و قامت؟
فریاد کشد روح تو، فریاد ندامت!
*
علم پدر آموخته بودی
« واندم که خبر دار شدی سوخته بودی»
از چشم تو آن نور کجا رفت؟
آن خاطر پرشور کجا رفت؟
« میراث پدر» هم سر این کار هبا، رفت
وان شعله که بر جان شما رفت،
دودش همه در دیده ی ما رفت.
امروز تو ماندی و همین درد روانسوز،
نفرین نکند سود به استاد بد آموز!
چل سال آگر خدمت بقال نمودی
امروز به این رنج گرفتار نبودی!
هان ای پدر پیر،
چل سال در این مهلکه راندی،
عمری به « تماشا» و «تحمل» گذراندی،
دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی،
آوخ! که مرا نیز بدین ورطه کشاندی!
*
علم پدر آموخته ام من!
چون او همه در دام بلا سوخته ام من
چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من.
ای کودک من، مال بیندوز.
وان علم که گفتند، میاموز!
2.
یه نکته ی جالبی که در مورد بیشتر دوست داران شعر و به خصوص دوستداران اشعار «فریدون مشیری» وجود داره اینه که همه ی اون ها شیفته ی شعر « کوچه» هستند و خیلی ها اون رو از بر دارند و بعضی ها که کلا مشیری رو با همین شعر می شناسند اما من چندان علاقه ای بهش ندارم. درعوض هربار که کتاب گزیده اشعار مشیری رو باز می کنم یک راست می رم سراغ « پند » که شعر محبوبمه. این بار ولی به مناسبتی خاص سراغ کتاب اشعار رفتم و به همون مناسبت هم این شعر رو این جا گذاشتم. « پدر» این جا بود؛ یک مصداق بارز برای این شعر.
3.
خیلی رنجور بود؛ خیلی. سرطان و شیمی درمانی و چندین عمل جراحی، دیگه جونی واسش نذاشته بود. دیگه با هیجان حرف نمی زد. دیگه از اون حکایت های بامزه اش تعریف نمی کرد. دیگه از سیاست نمی گفت. دیگه ... . پدر خسته بود؛ همین!
4.
سیزده آبان هم گذشت و نشد یه چیزی بنویسم که یکم به اوضاع و احوال باحالمون با هم بخندیم. عوضش حدود یه ده – دوازده دقیقه ای یه شبه سخنرانی شنیدم که حسابی دلم گرفت. با خودم فکر کردم : واقعا ما داریم به کجا می ریم؟ چی سر ما میاد؟ سر آیندگانمون؟
عجالتا جمعه شب ها پای سریال « در چشم باد » می نشینیم و در حین افسوس خوردن درباره ی تاریخ معاصرمون، ذهنمون رو می بریم به پنجاه سال بعد که یه سریال درباره ی دوران ما ساخته میشه و به نوه هامون میگیم، ببینید اون موقع چه بلاهایی سر ما اومد.*
*والبته سر اونا!
