...
پدر رفت.
پدر رفت.
1.
گاهی اوقات بعضی اتفاقات بیخودی بیخودی به هم مربوط میشن و روی هم تاثیراتی میذارن که فکرش رو هم نمی کنیم.
دیروز پریروز توی جعبه ی سی دی های زیر میز کامپیوتر دنبال چیزی می گشتم که چشمم خورد به چندتا از فیلم هایی که حدس می زدم بابام ندیده باشه. این فیلم ها هم توی این وضعیت بیکاری و بازنشستگی بابام و نبود مامان خانم مثل پس اندازی شده بود واسه روز مبادا که بالاخره روز مباداش فرارسیده بود. دیشب هم که دیدم مثل همیشه، شکرخدا تلویزیون هیچی نداره و الانه است که بچه ام ( همون بابام ) با این روح لطیفی که همیشه ازش حرف می زنه پاک افسرده و کلافه بشه، اون چندتا فیلم رو دادم دستش تا یکم سرش گرم بشه. از قبل هم چندتا کنسرت بهش داده بودم که اول کنسرت « آکروپلیس یانی » رو دید و آخر شب هم فیلم « چهارشنبه سوری » رو. بعد از ظهری که هم یه تماسی با منزل پدرجان گرفت که ضمن احوالپرسی از پدر با عیال مربوطه هم یه گپ و گفتی داشته باشه که اتفاقا خانم رفته بودن عیادت داییم. سر نهار هم بابا گفت فیلم میم مثل مادر رو براش بذارم ببینه. چند باری دیده بودمش و با خودم گفتم همین اوایلش رو میبینم و میرم دنبال کارم ولی نمی دونم چرا چند دقیقه اول فیلم تا پایانش طول کشید و رسیدیم جایی که سپیده داره دوره ی شیمی درمانی رو میگذرونه و صحنه های مجروحیتش مرور میشه. یهو بابا گوشی رو برداشت و با مامانم تماس گرفت و وقتی فهمید هنوز پیش دایی هستن خواست با داییم صحبت کنه. بابا یه سلامی گفت و یهو تو خودش مچاله شد و گوشی انداخت تو بغل من. گیج و بهت زده مونده بودم چی کار کنم. با دایی سلام و احوالپرسی کردم و مونده بودم دیگه چی بگم. بابام گریه می کرد و صدای دایی هم اصلا شبیه خودش نبود. توی اون چند لحظه مونده بودم اصلا این صدای گیج و منگ و بی حال و مریض صدای داییه یا ... از طرفی دنبال حرفی واسه گفتن می گشتم که نبود. حال بچه هاش رو پرسیدم و دیگه نتونستم حرف بزنم دوباره گوشی رو دادم به خود بابا.
2.
فکر می کنم شونزده ـ هفده ساله بود. توی عملیات کربلای نمی دونم چند توی شلمچه ترکش به سرش خورد و مجروح شد. گذاشتنش بین شهدا تا بعد منتقلش کنن به پشت جبهه. یه دکتر میاد بالا سرشون و می بینه این یکی زنده است و می برنش بیمارستان. همون موقع یه تعداد(!) از ترکش ها رو در میارن و بقیه اش به خاطر خطرناک بودن محل ترکش ها می مونه تا شاید بعدا وضعیت بهتر بشه.
الان دیگه فکر می کنم رکورد دار سقوط آزاد باشه. یهو میبینی رفت. یهو افتاد. جا و مکانش فرقی نمی کنه. تازه شیمیایی هم هست. سینه اش خرخر می کنه؛ از اون سرفه های خشک معروف. قادر به ادامه تحصیل نیست. سرکار نمی تونه بره ولی کیسه قرصش همیشه همراهشه. شرط کرده بود اگه تا سی سالگی هیچ دختری پیدا نشد که باهاش ازدواج کنه دیگه هرگز ازدواج نمی کنه. همون حدودای تولدش جشن بله برونش بود. راستی متولد ماه مهره. الان هم دوتا بچه داره. یه دختر و پسر آتیش پاره که از دیوار راست میرن بالا. ما به دخترش میگیم ملکه زیبایی بس که از همون اولش قشنگ بود و هست. عکسش این جاست درست رو به روم؛ روی دیوار.
پارسال یه سفر بردنش آلمان و باز چندتا ترکش از سرش دربیارن. درآوردن ولی بازم هست. حالش بهترشد؟ شما چی فکر می کنید؟! تابستونی میره داروخانه تا داروهای رو به اتمامش رو تهیه کنه. خوردن داروها همان و راهی بیمارستان شدن همان. معمای چندان مشکلی نیست؛ تقلبی بودن، همین. چی رو نگاه می کنی؟ داروی داروخونه رو دارم میگم عزیزم. حالا داروهای داروخونه از کجا میاد؟! انگار هر کاری می کنم گیر این تله های سیاسی نیفتم نمیشه. نه این دفعه رو کورخونده اید، عمرا اگر بخوام به همه کاره های مملکت گیر بدهم. خاندان ما این روزها کارو بارش فلج شده، اون وقت من بیام کارآگاه بازی دربیارم و توی صحنه ی جنایت دنبال قاتل بگردم که چی بشه؟! این میت روی زمین رو حالا جمع و جورش بکنیم بعدا اگر حالی بود و حوصله ای و اصلا رمقی دنبال مقصر هم خواهیم گشت. باز داری چی رو نگاه می کنی؟ قصه که تعریف نمی کنم منتظر پایان داستان باشی. زندگی واقعیه. اول و آخر نداره. اصلا مگه اول ماجرا و شروعش رو گفتم که حالا پایانش رو هم بگم؟! ببینم اصلا شماره یک رو خوندی؟ همون!
3.
اگه این عکس پدر و مامانی رو که توی حجله ی عروسی مامان و بابا نشستن نگاه می کنی اصلا بهشون نمیاد دارن دختر عروس می کنن. انقدر جوونند که انگار خودشون تازه عروس و تازه دامادند. انگار تمام سختی هایی که برای بزرگ کردن بچه هاشون کشیدن شبیه یک شوخی بوده و فقط اون ها رو خندونده که بعد از حدود نوزده سال اصلا تکون نخوردن. یه بار چند سال پیش دایی اینا این جا بودن و وقتی دایی این عکس رو دید، صورت شکسته ی مامانی رو نشون داد و با خنده گفت: ببین من این کارو باهاش کردم!
پدر هم ناراحتی قلبیش سر همین جور چیزا شروع شد. سر این که یهو ناغافل توی خونه نشسته بود، یا قدم زنان داشت می رفت بیرون و به خودش میومد می دید چند نفر از دوستهای داییم زیر بغلش رو گرفتن و دارن میارنش خونه. اون موقع ها هیچ کدوم از دکترا موارد پرهیزی رو واسه ی بیمار و خانوادش توضیح نداده بود تا بدونن، تحرک زیاد و دویدن و کوه رفتن و خوردن غذاهای سردی و لیست بلندی از پرهیزی ها براش خوب نیست و شاید داروهای دارو خانه!
4.
فعلا قصه، قصه ی پدر و دخترهاست. مامان رفته پیش باباش. منم این جا موندم پیش بابام. از اون سری هم که دایی کوچیکه عکس تحفه اش رو نشونم داد دلم غنج می زنه واسه تحفه ی باباش.
5.
از این گوی زرین های « همشهری جوانی» ها باید به بعضی از قسمت های سریال « در چشم باد » یه کامیون گوی تقدیم کنم که هر چقدر هم حالت گرفته باشه بازم سرحالت میاره. امشب سر این قسمتی که پخش شد کلی کیفور شدم و البته بغض هم کردم. واقعا دست سازندش درد نکنه.